می دانم حالا سال هاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری آن همه صبوری من دیدم از همان صبح آسوده هی بوی بال کبوتر و نای تازه نعنای رسیده می آید.
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره دوری از دیدگان دریا نیست..سر به سرم می گذاری ؟هان؟
می دانم که می مانی ! پس لااقل باران را بهانه کن! دارد باران می بارد! مگر می شود نیامده باز به جانب بی نشانه آن همه دریا بروی ؟
حالا دیگر دیر است من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام
نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام و اسامی آسان نزدیکترین کسان دریا را
راستی آیا به همین دلیل ساده نیست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد ؟؟

برهنه به بستر بی کسی مردن
تو از یادم نمی روی
خاموش به رسا ترین شیون ادمی
تو از یادم نمی روی
گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار
تو از یادم نمی روی
سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی
تو از یادم نمی روی
سوزن ریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان
..تو از یادم نمی روی
تو ، تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی ؟
دیگر سراغت را ازنارنج رها شده در پیاله آب نخواهم گرفت
دیگر نه خواب گریه تا سحر نه ترس گم شدن از نشانی ماه
دیگر نه بن بست باد و نه بلندای دیوار بی سوال
نه ،من ، همین من ساده باور کن ! برای یک بار خواستن هزار هزار بار فرو افتاده ام ..
همه قضایا از یک راست گفتن ساده شروع شد .گاهی از خودم بدم می آید فقط چون راست می گویم .به راستی دیگر راست گفتن هم بی ارزش شده ...
کتابی می خواندم گفته بود : دلم برای خدا می سوزد ..هیچ کس به فکرش نیست
گریه ام گرفت ..به خاطر خدا ...به خاطر دلم ...خسته شده ام ...از این همه راست گویی بی دلیل...
چطور می شود انسان بود... آدم باید در عصر جدید خفه بماند...تا از کمبود اکسیژن بمیرد!
