The Secret Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

 

دلم گم شده است

چراغی به من دهید تا...

شب تاریک است و سرد و چیزی در آن  یدا نیست .چراغی می خواهم تا پیدایش کنم.

می دانید شاید دلم گم نشده باشد.بلکه کلیدش از گردنم افتاده و انقدر که ریز است پیدا نمی شود

می دانید دل که سر ریز شد ، دل که لبریز شد ، دل که دیگر جایی نداشت تا غم را داخل کند

می گیرد ...برای همین گاهی همه ی ما دلمان سرریز می شود .

شاید موقعی که لبریز شد ، دقیقا همان طور که شیر روی گاز سر می رود ، اشک هایت سرازیر و شد و دلت پیدا شد.

منتها نکته اش اینجاست که اگر اشکهایت نیامدند،چه کارکنی که ...کلید پیدا شود.

کلید دل ، رنگش سبز است و طلایی...از جنس طلاست.بارزشست..هرکسی پیدایش نمی کند همانطور که هرکسی گمش نمی کند .نه ؟

یکی از عشقش رنج می برد

یکی از نیازش

من از ناگزیری اندیشیدنم به آنها رنج میبرم

مثل زندگی که از مرگ رنج می برد .

مدتی است که رفتارم و کردارم را تغییر داده ام . زیرا که توان فکر نکردن به او را ندارم.

 در واقع او مدتی همنشین دلم بودو هست ..و حالا سعی میکنم از یادم برود .تا بتوانم به زندگی برگردم.سعی میکنم اما مگر رفتنی است.کلید طلایی را برداشته و پس نمی دهد. لجوج است و مصر بر کارش!

پس گذاشتم تا خودش برود ..تا کی می ماند و مهمان است نمی دانم .اما میهمان حبیب خداست .چه مهمان دل ، چه مهمان اشک .....

بر سر آنم که گر زدست برآید     دست به کاری زنم که غصه سر آید

ما  همه درخت زندگی را نگاه می کنیم .بی آنکه جرئت کنیم ازمیوه هایش بچینیم . عشق میوه درخت است . اگر نچینیمش ، از گرسنگی می میریم.چون دیگر چیزی نیست که بخوریمش.نه ؟

باید تا هرکجا که هست به دنبال عشق برویم.حتی اگربه معنای ساعت ها و روزها و هفته های نومیدی باشد چون در هر لحظه که به جستجوی عشق می رویم او نیز به جستجوی ما برمی خیزد و ما را نجات می دهد . 

بوی کافور گرفتم نفحاتی بفرست

با توام عشق گلابانه حیاتی بفرست

هرچه از خاک سرودم به سماعمنکشاند

هم از افلاک برایم کلماتی بفرست

هم اگر شاخه نباتانه غزلهایم  نیست

دلخوشی های مرا حب نباتی بفرست

شوقم از مصلحتت ، موهبتی خواستن است

لایق نور نبودم ، ظلماتی بفرست

در غزل قافیه تا هست، تمنا باقی ست

تا از این بیش نخواهم صلواتی بفرست.

                                                                 ( محمد علی بهمنی)

 

دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

 

 پس از اینکه  هفته ی پیش ازمایش خون ازم گرفتند نتیجه اش این شد
صداقت : 5/99
مقدار  معمولی و حد مجاز : 10 - 20


و حالا در این فکرم که وقتی صداقت کار دست ادم میدهد چگونه می توان آسوده زندگی کرد ؟چگونه؟
و مدتی است می اندیشم ..روزها و شب ها ..  به مرگ
روزها شادم و شب ها ناراحت از اینکه شاید جهنم در پیش باشد.
و نمی توانم خودم را برای مرگ متقاعد کنم؟شما می گو یید چگونه ؟
ایا می توان دلداریم داد ؟ ایا از مرگ می هراسم..
روزها نه ..ولی شب ها ..یک کمی می ترسم..
نمی دانم چرا نمی رسد..

دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387

زنده تر از تو کسی نیست چرا گریه کنیم

مرگمان باد و مباد ان که تو را گریه کنیم؟

هفت پشت عطش از نام زلالت لرزید

ما که باشیم که در سوگ شما گریه کنیم؟

رفتنت اینه امدنت بود ببخش!

شب میلاد تو تلخ است که ما گریه کنیم

ما به جسم شهدا گریه نکردیم ، مگر

می توانیم به جان شهدا گریه کنیم؟

گوش جان باز به فتوای تو دادیم بگو

با چنین حال بمیریم ، و یا گریه کنیم؟

ای تو با لهجه ی خورشید سراینده ما

ما تو را با چه زبانی به خدا گریه کنیم

اسمانا همه ابریم گره خورده به هم

سر به دامان کدام عقده گشا گریه کنیم

باغبانا ! ز تو و چشم تو آموخته ایم

که به جان تشنگی باغچه ها گریه کنیم

 سلام بر دویتان همیشه همراهم

فقط اومدم که ایام رو تسلیت بگم و برم

امیدوارم موفق باشین

و منو هم از دعا تون فراموش نکنین

                                        امام خمینی (ره )

                                       یا زهرا(س)