تک مضـراب جوانی

اندکی صبر سحر نزدیک است...

طراحی سایت طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت
ثبت دامنه و هاست لینوکس

X
تبلیغات در بلاگ اسکای
بهار آمد؛بهار جان؛بهار جاودان...

بنام خدایی که در همین نزدیکی هاست...  

 

هر چند از فصل زمستان زیاد خوشم نمی آد ولی زمستان نبودن زمستان امسال حسابی ریخته روی کلافگی هایم... 

تا به خودت می آیی می بینی  روزهایت رنگ گذشته را به خودت گرفته اند!

امسال هم با همه پستی و بلندیهایش در حال عبور کردن است... 

 

حالا که آنالیز می کنم می بینم که امسال خدارو شکر سال خوبی بود و آشنایی با یک دوست که در روال زندگی من تاثیر مثبت داشت اتفاق خوبی بود .

*یکی از اتفاقات روز ۸/۸/۸۸ بود که مصادف شده بود با میلاد امام رضا و یک اتفاق نادر بود... 

 

 **مدت هاست که دعاهایم را در موقع سال تحویل محدود کردم به خواستن سلامتی برای خودم و نزدیکان و دوستانم و همچنین طلب عاقبت خیر. 

 

پ.ن از حافظ:

خوش تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست/ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست 

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار/کس را وقوف نیست که انجام کار چیست 

 

پ.ن ۱۳ بدر:  

تا حالا سبزه گره زدی؟ :دی

من که تا حالا از این کارا نکردم !...

پ.ن ویژه:سال نوتون پیشاپیش مبارک 

پ.ن ویژه تر:مراقب خودتون باشین  

 

پ.ن جهت اطلاع رسانی:کامنت های این پست بدون تایید درج خواهد شد!!!(حرفهای خصوصی و در گوشی رو میتونید آف بذارید...نگی نگفتی!... 

 

احتمالا آخرین پستم در سال ۸۸ خواهد بود 

 

علی علی تا بعد...

+نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند ماه سال 1388ساعت5:54 PMتوسط نـون.الـف | نظرات (9)

بگذارید و بگذرید 

ببینید و دل مبندید 

چشم بیندازید و دل مسپارید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...

+نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند ماه سال 1388ساعت6:28 PMتوسط نـون.الـف | نظرات (3)
آسمان مال من است...

تمام ۲۴ ساعت به تو فکر می کنم! 

و به تمام تلاش هایم برای شاد کردنت!... 

تلاش هایم بیهوده است 

ولی  

باید از صفر شروع کنم!...

هیچ وقت فکر نمی کردم 

چشمهایم این گونه من را رسوا کنند! 

به من که نگاه می کنی 

 نفسم درون سینه ام حبس می شود...  

چندی است می خواهم برای لحظه ای ام که شده 

  به دوران شیرین کودکی بازگردم 

 و در  هیاهوی آن دوران گم بشوم... 

 

پ.ن۱:و این بار بداهه نویسی در خونه ی یکی از دوستان!... 

پ.ن۲:آسمان مال من است؛آخه من خیلی وقت زنبیل گذاشتم:دی 

 

یا علی...

 

+نوشته شده در شنبه 22 اسفند ماه سال 1388ساعت02:59 AMتوسط نـون.الـف | نظرات (2)

آرایش ذهنم دچار نوساناتی شده است

منتظرم... 

منتظر یک تلنگر 

شاید 

روزی...جایی...کسی 

با همه سادگی اش تلنگری باشد بر ذهن آشفته من... 

 

پ.ن۱:سر کلاس  و بداهه نویسی:دی 

پ.ن۲:آسمان مال من است...

+نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند ماه سال 1388ساعت01:58 AMتوسط نـون.الـف | نظرات (8)

منو که می بینی می خندی! 

می گم خیلی خنده دار شدم؟! 

می گی:نه!... 

می گم چرا می خندی؟! 

می گی:من نخندیدم.من فقط لبخند زدم... 

می گم خندیدن یا لبخند زدن مسئله کدام است؟! 

می گی:لبخند زدن 

من این روز ها احساس می کنم که جنس لبخند های تو با همه ی لبخند های عالم فرق می کند. 

 

پ.ن۱:سر کلاس اقتصاد! بداهه نوشتن هنر است!:دی 

پ.ن۲:یاد کلاس آمار احتمالات افتادم...  

پ.ن این روزها:گهگاهی دلم عجیب ناجوان مردانه می گیرد!...

+نوشته شده در شنبه 15 اسفند ماه سال 1388ساعت01:11 AMتوسط نـون.الـف | نظرات (10)
بید مجنون...

 به نام خدای الرحمن...

یادت می آید روزی را که زیر سایه ی بید مجنون نشسته بودیم و به سیبی که در دستان تو آرام گرفته بود نگاه می کردم؟ 

تو آن روز به من اعتماد داشتی و سیب را دادی تا عادلانه تقسیم کنم؛ولی من قسمت بزرگ آن را برداشتم و تکه ی کوچک را به تو دادم...  

تو آرام پلک های پولکی ات را از من گرفتی و در دامان اندوه ابروانت فرو بردی و زیر لب آهسته زمزمه کردی.نمی دانم چه گفتی؛ولی امروز به من اعتماد نداری.

شاید باید به تو می گفتم که آن تکه ی بزرگ خراب بود و من نمی خواستم تو آن را گاز بزنی!... 

 

پ.ن:امروز بهم ثابت شد که:اگر خاطره ی کسی را نتوانستی از خاطرت پاک کنی بدان همیشه در خاطرش هستی.

+نوشته شده در سه شنبه 11 اسفند ماه سال 1388ساعت5:50 PMتوسط نـون.الـف | نظرات (6)